Post by Mahrokh Sadeghi

Writer

#همه_سلام_های_پدرم ❤️ کودک که بودم از پدرم پرسیدم، چرا صبح هر کسی را در خیابان می‌بیند، به او سلام می‌کند؟ سؤال برایش عجیب بود. پاسخی نداشت؛ یا شاید پاسخ آن‌قدر بدیهی بود که هیچ‌وقت به آن فکر نکرده بود. برای او سلام کردن، طبیعی‌ترین رفتار جهان بود. جز پدرم، هیچ‌وقت ندیده بودم کسی هر صبح به غریبه و آشنا، به دوست و دشمن سلام کند. 🔐🔐🔐🔐 امان از قفل‌ها، وقتی که باز نمی‌شوند. همیشه باور داشتم هیچ قفلی برای همیشه بسته نمی‌ماند؛ اما این روزها، انبوه قفل‌های بسته، امید هر گشایشی را از یاد برده‌اند. چاره را در بیرون آمدن از تختخواب گرمم، پیش از بیدار شدن شهر دیدم. اندیشه را به خیابان بردم. می‌گویند آدم‌ها در پایان، شبیه والدینشان می‌شوند. بیست‌ویک روز است که هر صبح از خانه بیرون می‌زنم، شاید قفل ذهنم را از بندی که همه به شکلی گرفتار آن هستیم، رها کنم. از بلوار شورا نوشتم؛ از جهان کوچکی که زیبایی‌اش از چشم بسیاری پنهان مانده بود. بیست‌ویک روز است که بیرون می‌آیم تا طلوع خورشید را تماشا کنم و به غریبه و آشنا سلام کنم؛ از درخت بگویم، از خاطره و از امید به شکفتن. من بیش از دیگران امیدوار نیستم. فقط در این باتلاق، تلاش می‌کنم زنده بمانم و هر روز، معنایی تازه برای زندگی پیدا کنم. در همین باتلاق، می‌خواهم گل نیلوفر را هم ببینم. حالا دیگر درخت‌ها هم مرا می‌شناسند. آن کوچک‌ترین سبزه‌های پژمرده نیز هم. امروز می‌فهمم پدرم دنبال جواب سلام نبود. فقط نمی‌خواست از کنار آدم‌ها بی‌تفاوت عبور کند. خرم‌آباد، بلوار شورا، صبح امروز.📸 🗓️ ۱۷ تیر ۱۴۰۵ | 8 July 2026 #ماهرخ_صادقی #Mahrokh_Sadeghi

Post content