Post by Hossein Nesari Moghadam
CTO Man
گاهی بزرگترین برندهای زندگیات، از یک شوخی ساده یا یک اشتباه کوچک متولد میشوند. قسمت پنجم: از «آقا کلاه» تا ساختنِ برند شخصی در دلِ شلوغی ترم سوم کارشناسی، برای من شبیه پرواز یک عقاب در اوج بود؛ اما پروازی با فشارِ زیاد. از ترم تابستان هم نگذشته بودم؛ با تمام زحمات، گرمای روزه داری، ترم تابستان را هم پشت سر گذاشته بودم تا برای ترم سوم، با ۲۰ واحدِ سنگین وارد میدان شوم. میدانید یعنی چه؟ یعنی صبح تا ظهر مدرسه، عصر تا شب دانشگاه. زندگی من روی غلتک افتاده بود. در حالی که بسیاری از همورودیهای من هنوز در چالشهای ترم دوم و درس «مبانی پیشرفته» گیر کرده بودند، من با تمام توانم به جلو میتاختم. حتی در سختترین درسها، با تمام وجود میجنگیدم ، تا می رسیدم دانشگاه ، جایم در کتابخانه دانشگاه بود و از همان جا همه کارهام رو جلو می بردم.(عکس کتابخانه قبل از روزهای شلوغ) آن دوران، فضای دانشگاه برای من عجیب بود؛ انگار هر کلاسی که وارد میشدم، با ورودیهای سالهای ۸۶ و ۸۷ همکلاس بودم! آنجا بود که با آدمهای تاثیرگذاری آشنا شدم؛ از بابک فخریلو Babak Fakhriloo (که بعدها همه با احترام Bob یا Boss صداش میکردیم) گرفته تا سالار عمرانی salar Omrani که از اعضای هیئت رئیسه انجمن بودن و با تجربه هاشون به انجمن کامپیوتر روح دوبارهای میبخشیدن. آنقدر با سرعت و دقت پیش میرفتم که لقب «#آقا_واحدا» را برایم گذاشته بودند. صادقانه بگویم، من دنبال مطرح شدن نبودم، اما اینکه با یک «#نام» و یک «#برند» شناخته شوی، برای من جذاب بود. اما برند اصلی من، از یک اتفاق در سفر به «#بم» متولد شد. برای یک جشن خیریه برای کودکان بیسرپرست به بم رفتم. گرمای طاقتفرسا و آفتاب ، باعث شد در تمام طول روز کلاه سرم باشد. چون کسی اسمم را نمیدانست، بچهها به شوخی مرا «آقا کلاه» صدا میزدند. آن زمان، ترجیح میدادم در سایه باشم. برای من مهم بود که کار با کیفیت «ران» شود و خروجی بدهد، نه اینکه اسم من بیاید جلو. انگار ترجیح داده بودم برای همه یک معما باشم: «این آقا کلاه کیه؟ چند سالشه؟ چیکار میکنه؟» اما در راه برگشت، یک جرقه در ذهنم زد: «چرا از این نام استفاده نکنم؟ چرا از این شوخی، یک برند نسازم؟» و اینگونه شد «#آقای_کلاه_به_سر». از آنجا به بعد، این نام بخشی از هویت من شد. حتی اساتیدم هم درگیر این شوخی شدند؛ یادم هست استاد رستمزاده، استاد زبان تخصصی، روز امتحان آمد بالای سرم و با لبخند گفت: «کلاهی، چطوری؟» او بعد از آن، با لحنی دوستانه گفت: «یه چیز خوب بنویس برا سوال آخر ، خودت رو روایت کن و بگو چرا باید بهت نمره بدهم؟» من هم نوشتم: «نیاز به توضیح زیاد نیست؛ من تنها پسر کلاس کد ۹:۱۰ صبح هستم (از شانس من کد این ساعت ویژه خواهران بود که لحظات آخر انتخاب واحد عمومی شد و من هم برداشته بودم بدون اینکه این قضیه رو بدونم. ) و اگر من را پاس کنید، تا پایان ترم ۳، ۶۵ واحد را پشت سر گذاشتهام!» در آن ترم، برند من شکل گرفت. من در هر جمعی که بود حضور داشتم: انجمن اسلامی، بسیج دانشجویی، انجمن علمی و دفتر فرهنگ. گروههای کوچک نقد کتاب با آدمهای پرانرژی مثل حسام شهرابی فراهانی و علیرضا رنجبر راه انداختیم؛ از جمعهای دو نفره شروع کردیم تا ده نفر رسیدیم و حواشی آن هم کم نبود! اما درست وقتی که فکر میکردم در اوج هستم و برندم در حال ساخته شدن است، یکی از مهمترین و غیرمنتظرهترین تجربههای زندگیام در راه بود... ادامه دارد... #برند_شخصی #تجربه_کاری #مدیریت_زمان #مسیر_شغلی #روایت_داستانی